پارت هفتاد و سوم :


*
با خانه‌ی ترانه فاصله‌ای نداشت. پشت چراغ قرمز ایستاده بود. یک چشمش به چراغ بود و یک چشمش به ماشین جلویی. فقط می‌خواست ماشین را به آقا توحید تحویل بدهد، به خانه‌ برود و تخت بخوابد. می‌دانست آقا توحید این ساعت برای ناهار به خانه می‌آید و ساعت سه دوباره به مغازه‌اش می‌رود. چشمانش به زور باز مانده بود. خسته بود و ماندن در ترافیک کرج بعد از چند ساعت رانندگی، خستگی‌اش را چند برابر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهراz

    2

    چقدر بعضی از ادم نفرت انگیزن

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیلی زیاد.😢

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    0

    عطا باید عبادرو تهدیدش کنه ک سهم افروز رو بده

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عطا حق افروزو از حلقوم عباد بیرون می‌کشه.

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    3

    عباد مارمولک ازت بدم میاد

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍🤬

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطیما

    4

    داش علی داش عطا حالا حالاها با شما کار داره🤭😎

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅👍

    ۱۱ ماه پیش
  • م.ر

    0

    عطا دست بجونبون عباد بد کسی هستش🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • هدی

    4

    قیافه ی علی دیدنی میشه روزی که حقیقت رو بفهمه تیرش به چه سنگی خورده😅

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!